گاهی چه دلم پر میکشد به گذشته ! مثل حال که آمدم به این کلبه ای که مدت زیادیست خاک تنهایی گرفته .... خاطرات من ...
خدا جونم ، عشق من دیدی برات نوشتم اما پاک شد . از تنهاییت نوشتم اما پاک شد . اشکالی نداره میگم بازم مینویسم خدای خوبم .
برات نوشتم تنهایی !! تنهایی سخته ، بعد به این فک کردم که تو چرا تو اعتراض نمیکنی از تنهاییت ؟ چرا شکایت نمیکنی؟ چرا نمیگی چرا کسی باهات حرف نمیزنه ؟ من که دووم نمیارم نگم تنهام دلم میگیره ! خوب باشه من از تو جدا ؟ من شکایت میکنم .
شکایت میکنم که من رو ناخواسته اوردی اینجا
شکایت میکنم که من رو تنها گذاشتی
شکایت میکنم ازت که چرا بهم توجه نکردی
تو شکایت نکن
من شکایت میکنم از دلتنگیام
از عشق که توی دلم حبسه و تشریح و تعریفش برام غیر ممکن
برام فرقی نداره دارم برات کجا مینویسم
چی مینویسم اما حرف دلم رو میزنم ، با تو که نمی تونم نگم ! با تو که نمیتونم رک نباشم کیه که با عشقش با همه چیزش رک نباشه .
درهم ورهم ، دست خودم نیست نمیخواستم اینجا بنویسم . چون خودت یه کاری کردی که از همه چیز جدا شم . باشه صبر میکنم تا وقتی که بتونم بیام و از ته ته قلبم حرفم رو بگم شاید با نظم . اما تو که برات فرقی نمیکنه اما من .....
بزار بهت بگم عقده نشه تو دلم اینکه ، تا به حال عشقی ندیدم مثل تو و اون که منو انقد مست خودش کنه اینو بدون خدا من من تشنه ی عشق تو و اونم ، جان خودت انقد منو با سر دووندن و بی محلی سرگردون نکنید !
بی معرفت نباش خدا خودت میدونی که خیلی تنهاممممممممممممممممممممم....
پ . ن : سلام دوست جونی ها ببخشید دیر به دیر میام ، کام پکید انگار فعلا باید با این تنهایی بسازم ، اما وب تک تکتون رو میخونم اگه شد با گوشی کام میزارم !
الان با کام دوستم اومدم ، فک نکنم فرصت بشه براتون بنویسم اما دوستتون دارم .
گل یخ و سارایی و .... نگرانم نباشید 

داشتم با مامی وسایلی که تو چمدون گذاشتیم رو خالی میکردیم که هم پاک سازی کنیم هم اینکه چون چمدون قدیمی بود بندازیمش دور !
دیدم عکسا تو کیف مونده گفتم مامی بده بزارمشون توی آلبوم ، عکسای آلبومی که دوست دارم رو هم منتقل میکنم به آلبوم خودم ! داشتم یکی از عکسا رو بر میداشتم که دیدم عکس پسر دوستم توشه عکس کوچولویی هاش که خودم ازش گرفته بودم !
یاد خاطره شاه عبدالعظیمی افتادم که با هم رفتیم ، ما و خانواده ی دوستم ، تو راه که بودیم شوهر دوستم برگشت با اشاره به بچه اش به دوستم گفت : آخه این چیه ،عین این سیب زمینی هایی می مونه که از پشت وانت افتاده !
یادش که افتادم دلم رو گرفتم آییییییییییی نخند کیییییییی بخند 
مامی هی میگفت : بهار بسه ، قرمز شدی !
نه خیر ول کن نیست ! قش کرد 
به حالت روده بُر عکس رو گرفتم دستم رو به بابام گفتم : بابایی آقا رضا بهش میگه سیب زمینی از پشت وانت افتاده 
بابام هم به خنده افتاده بود ! 
خداجونم نه تنها مراقب بهارت بلکه مراقب همه ی بنده هات باش 
پرانتز باز : بلاگفا اگه نظرات رو باز نمیکردی داشتم برات
خدا بهت رحم کرد!
وقتی صبح مامی رو دیدم ، توی اشپز خونه آروم بهم گفت : بهارم ترس خوب نیست ، اگه بترسی نمیتونی پیش رفت کنی ، از هیچی نترس ! مامی حق داشت ، از شکست نباید بترسم و ببازم ، فدای مامی فهمیده ی خودم 
قرار شد چون ماشین سالم مونده (خدا روشکر) به داداش هیچی نگیم ! ددی هم گفت حقوق گرفتم دویست تومان پول میدم بزار رو پولا جمع بشه تا پراید بخری ![]()
داداش صبح پا شده همون تو رخت خواب میگه : بهار کنکور چی شد ؟؟؟ منم حاجو واج نگاهش کردم و گفتم داداشی خواب دیدی ؟
کنکور مونده هنوز !!!!
داداش دیروز خیلی بهم کمک کرد ، خیلی هم به فکرم بود ، توی سفره انداختن و جمع کردن هم کمکم کرد ! 
پرانتز باز : یه جا خوندم اگه احساس کردی کارات تکراریه و اتفاق خواصی رو تجربه نمیکنی و زمان همین طور میگذره و کسل و بی قرار شدی بدون زندگیت رفته تو بی راهه ی روزمرگی ، اونوقت با یه تغییر کوچیک یه کار دست اول یا مسافرت یا ... جرقه بزن تو زندگی که از روز مرگی در بیای !!
منم تصمیم گرفتم یه تغییرو جا به جایی توی کمدم بدم ، برای کتابای دانشگاه جدید جا باز کنم ، چون خیلی ژولیده شده مثل ذهنم ، اگه خدا بخواد استارت بزنم و برای کنکورم بخونم ! انرژیم رو از خدا میگیرم ، همیشه باهامه ، من همیشه شادم و پر انرژی
این روزا احساس خوبی ندارم ... دلم میخواد چهار نفر جیغ جیغ کنن بالای سرم از من تا من بهانه ای واسه گریه کردنم داشته باشم . بهانه ای واسه خالی کردن خودم . بهانه ای واسه گفتن حرفای دلم . بهانه ای واسه خالی شدن دلم .... این روزا احساس میکنم نمی تونم ، گاهی به خودم میگم کو اون شور و هیجانت ، کو اون مقابله کردن هات ، کو کو کو ؟؟؟
واسه خودم انرژی داشتم ، درسم رو میخوندم ، تو فکرم افکار بزرگ بود ، با علاقه به کارام میرسیدم ، اما حالا چی تا یه مانع پیدا میشه یا اینکه یه کار اشتباه میکنم ، احساس میکنم همه متلک بارونم میکنن همه به نوعی توسری خورم میکنن .
دیشبم یه نمونش بود ، ماشین داداش رو برداشتم پارک کنم تو حیاط که انداختمش توی یه فاصله حدودن ١٠ یا ١۵ سانتی ارتفاع جوری که ماشین عقب نمیرفت و مجبور بودن بلندش کنن توی اون تاریکی شب و خلوتی ، خدا منو دوست داشت که دوتا کمک نمیدونم از کجا پیداشون شد ماشین رو برام در اوردن ، اما همش احساس میکردم توی خودشون دارن بهم متلک میندازن و من رو دستوپا چلفتی میدونن ، یکی از همسایه ها هم لبخند میزد نمیدونم به کار من بود یا اینکه همیشه لبخند میزنه ،وقتی اومد کمک گفتم من تازه گواهی گرفتم و این طوری شده ..... مامانم که میگفت باید رانندگی رو وارد باشی تو گواهی گرفتی و اونا پول هاپولی کردن خیر ندیده ها .. بابا هم میگفت میدونستم این طور میشه هر چی شد خسارتش رو میدم ، ماشین برای خودت باشه مسیله ای نیست بزن در و دیوار بابایی جونم داره پول جمع میکنه برای خودم پراید بخره ! تو خودم گفتم من که پشت ماشین نشستم که ماهر باشم اخه ، مامی میگفت ببین نیم وجبی چطور میرونه اصلا دختر داییت اونم تازه گواهی گرفته !!
دیگه حوصله ای واسم نمونده بود که بازم بگم مامان من مقایسه نکن چند بار بگم آدم با آدم فرق داره ،ساکت بودم بابام گفت خانم اونا رو که می بینی تمرین کردن و واردن ...! قربون بابای چیز فهم که طرف حق رو میگیره !
اما من ضعیف تر از همیشه عین تنگ شیشه ای شدم که با یه تقه ترک بر میداره و با تقه های زیاد پودر میشه ، از همه چی همه چی نه تنها رانندگی همه چی اون از کنکور اون از کار و... تا شب بیدار موندم با دوستم اس زدم و درد و دل کردم اونم بد تر از من تا ٢ بیدار بودم و بغضم داشت خفه ام میکرد یکم گریه کردم و خوابمون برد !!!
الانم با اینکه خوابیدم اما بغض دارم ، قلبم یه جوریه انگار سوزن ازش رد میکنن ، دیشب مامی برگشته میگه چرا پاتو تکون میدی ناراحت شدی ؟
میخواستم بگم مامی دارم میپکم از شادی ، بهش گفتم ناراحت نباشم ؟ این روزا احساسم ضعیف شده ، مامی گفت اصلا خوب نیست ادم این طوری بشه !!!
مامی هم فهمیده بود خوابم نمیبره ....
انگار دوست دارم قوت قلب داشته باشم ، میدونم خدا همیشه باهامه یه نمونش خود دیشب اما یه ادم زمینی ، مثل خودم بهم نیرو بده ، روی من کار کنه تا مثبت بشم ، تا نترسم از خراب کاری ، همش بهم بگه تو میتونی ، خوشحالم کنه ، تا از این برزخ تنهایی خودم بیام بیرون ...
خدایا خودت به بهارت کمک کن ، خدایا بهارت رو تنها نزار هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت ..
میدونم هر کاری میکنی حکمتی داره و به صلاح منه اما خورد شدن تا این حد ؟؟؟ خدایا بیا خودت رو بزار جای من ببینم چه حالی پیدا میکنی ؟!
خدایا بیا و یه روز بهار باش ، ببین دلت میخواد شادباشی ببین دلت میخواد یار داشته باشی و نیرو بگیری و پر انرژی باشی و توجه مثبت بخوای ، ببینم میای گریه کنی و همه رو از خدای خودت بخوای یا نه ؟ ببینم دوام میاری یا نه ؟
خدایا دوستت دارم .. کمکم کن !!!
همه اش دارم فکر میکنم ، فکر میکنم به آزادی کلام و نوشتار ، اینکه باید آزادانه حرف زد و نوشت . اینکه شناخته بشی ، ترس به جونت میندازه ، اینکه وبلاگ عوض کردی که راحت باشی اما بازم آشنا توی وبلاگت هست ، شاید با لحن دیگه ای صحبت کرده باشی اما توی این وبلاگ بخوای راحت بنویسی حتی از ه ر زه نوشت های زنانه هات ، زنانگی های روزانه ات و .... غیر از اینه !!
کسانی که می بینی تو نوشتن موفقا ، به این رسیدن که اگر با نام مستعارم میان آزادانه مینویسن ، متاسفم برای خودم و امسال خودم گر چند که نام خودشون رو مستعار مینویسند هنوز هم شجاعت بیان نوشته ها و افکارات و تنهایی نوشت های ذهنشون رو پیدا نکردن !! یه جورایی خود سا نسو ری که آرامش رو ازت میگیره .
حالا چطوری بروز میکنه ، میخوای در و دیوار رو عوض کنی ، هر روز قالب عوض میکنی ، هر روز اهنگ ع وض میکنی ، از کله سحر خروس خون میشینی و چشات رو خیره میکنی به مانیتور و هی خودت رو می کوبی به در و دیوار و به وبلاگهای مختلف سر میزنی که صد البته هیچ کدومشون رو نمیخونی و خلاصه خودت رو خفه میکنی که وبلاگت رو مثل وبلاگهای محبوب و مشهور کنی تا اینکه بلکه یکی از خوانندگان بی چراغ و لامپ که کلا خاموش و تعطیلا دوتا دونه با کرامت نظر بزارن کف دست وبلاگت !!
عزیز من بشین سر جات ، انقد با اعصاب و روانت جنگولک بازی در نیار ، بیخود خودت رو نخور ، خودت باش ، سعی نکن سلیقه ی خودت رو مطابق با سلیقه وبلاگهای برتر کنی ، میخوای عالی باشی خودت باش ، راحت حرفات رو بزن ، کسی کسی رو مقتول نمیکنه !! سعی نکن کس دیگه باشی ، سعی کن خودت باشی .
داشتم به این فکر میکردم که میشه خودمون رو توی قلبها جا بدیم ، یکی هن هن کنان عین کنه میچسبه به یقه ات و میگه من عاشقتم منو بزار برم تو قلبت خواهش میکنم ، یکی هم هست با دوست داشتن و اروم آروم وارد قلب میشه ، مسلما و عقلا اونی که با دوست داشتن وارد قلب میشه عمرا اگه پرت بشه بیرون ، ولی اونی که به زور هی ذرتی خودش رو میچپونه ، یه مدت بعد دل رو میزنه و شوتش میکنی بیرون !
حکایت لینک دونی رو داره ، میتونی با زور خودت رو بچپونی تو لینکدونی ، به پای طرف بیفتی و دو دستی بکوبی تو کله ات که لینکت کنه ، که بی شک بعد یه مدت از لینکدونی بیرون میشی و صد البته که عمرا اگه وبلاگت سر بزنه ، وقتی اسمت رو توی لینکدونیش می بینه بی محلی میکنه !
ولی حالا اون زمانی که وارد حریم دوستت میشی و می بینی بدون اینکه خودت بخوای شاه گل مجلس شدی !
پس انقد خودت رو سا نسو ر نکن و خودت باش خود خودت ...
پرانتز باز : خدایش وقتی رفتم تو وبلاگ دوست وبلاگیم و دیدم بدون اینکه بدونم لینکم کرده خوشحال شدم ، متشکرم !
پرانتز باز : حرفای شما در مورد جهیزیه درست بود چه کامنتهای خصوصی و چه عمومی !
اینکه نوشتید خانواده همسر اگه ببینه جهاز کم و کسر داره دنیا رو میزاره رو کله یا اینکه بسته به پول داره ، قبول دارم ، نمیگم جهاز کم و کسر باشه ، ولی خوب من معتقدم اگر خریدی میشه بنا به نیاز و سلیقه باشه !
نیاز هم نیست که پول هنگفتی واسه جهازیه پرداخت بشه یا هر چی عهد بوق رسم بوده انجام بشه !!
من یکی دوست ندارم شلوغ پلوغ باشه ، ساده دوست دارم اما زیبا ...
من عاشق خریدم و واسه خرید مشکلی ندارم ، اجازه بدن لاهاف دوشک پهن میکنم وسط بازار ولو میشم ، اما خداییش به قیمت توجه نمیکنم ، چیزی رو دوست دارم که به دلم بشینه و اون رو میخرم البته وضعیت مالی خانواده هم میسنجم !! بستگی داره که چی و چه روشی خوشحالت میکنه !
در مورد پست قبل هم اگه بازم نظر گذاشتید استفاده میکنم و ممنونم !
امروز نشسته بودم جلوی تی وی ، مامی هم اومد ، داشتیم آموزش آرایشگری میدیدیم ، یه خانم سیاه مدل آفریقایی بود با موهایی مثل سیم ظرفشویی !! آرایشگره داشت براش سایه چشمی میکشید هی رفته رفته رنگ رو تیره میکرد به جایی رسید که پشت چشمش رو سیاه میکرد . مامی خانمی یهووو گفت ههههههههههههه ببین چیکار میکنه انگار داره لجن جوب آب رو می ماله پشت چشمش ، هلاک شد طفلی یکی بیاد بگیردش !
منم با خنده گفتم : مامی میدونی چیه ، این که خودش سیاه هست ، خو یهو یه بشکه آب جوب یا قیر خالی کنن روش راحت شه دیگه برس کشی نمیخواد ! 
مامی : 
پرانتز باز (تفکرات دخترانه): نمیدونم چطور تو فکرش رفتم ولی داشتم فکر میکردم که اگه من بخوام خونه ی خودم رو بچینم ساده میچینم ، زیاد وسایل نمیخرم ، شلوغی کلافه ام میکنه و احساس خفگی میکنم !! یه برگه کوچیک آوردم نشستم گفتم : مثلا برای یه جهاز ساده چقد وسیله باید خرید ؟ با اینکه مقیاس خونه رو نمیدونم !! نوشتم : مبل و میز نهار خوری و دو تا فرش و تابلو و ساعت ، تخت و میز آرایش و وسایل آشپز خونه و ... که گفتم : کمد که خالی نمیشه و .... بعد کاغذ رو خط خطی کردم !! دیگه حوصله ام نگرفت بشینم فکر کنم به ریزه کاری ها ، حالا واقعا دوست جونی ها که ازدواج کردید جهاز خریدن سخته واقعا ؟؟!! (خیال بد نکنید من هنوز جوونم و خروارها آرزو
)
پرانتز باز : دوستان بلاگفایی ، اونایی که ایمیل دارید اینجا بزارید که اگه براتون پیام گذاشتم به ایمیلتون ارسال بشه ، دعا کنید بلکه قسمت نظرات شماره بده !!
بعد از مدتها دوری ، گفتم با خودم و زیارت عاشورا خلوت کنم خیر سرم ، که موقع خوندن توی تفکرات شنا قورباغه زدم یا برگه ها رو شمردم ببینم کی تموم میشه ، اینجا بود که مفاتیح رو بستم ، گفتم : برو با دلت بیا ....!
قدیم تر نوشت »

